گفتگو با نازنين |
|
| PersianBlog | Free Templates | Blogs List | |
بخشی از یک مثنوی بلند برای سرو بلند قامت موسیقی ایران استاد پرویز مشکاتیان بزرگ
بخشی از یک مثنوی بلند برای سرو بلند قامت موسیقی ایران زنده یاد استاد پرویز مشکاتیان بزرگ
مثنوی " بیداد خزان "
بیداد خزان ، سوخت دل و جان و تن من
خون گریه کن ای خطه ایران ، وطن من
داغ تو بلند است ، به بالای دماوند
در سوگ تو ، پرلاله شود سینه الوند
بی ساز مرو ، جان من ای نغمه گر عشق
از چیست خزان تو ، بگو خون جگر عشق ! ! ؟ ؟
مضراب چپ و نغمه " بیداد " تو گویاست
ما شب زدگان ، لال و کر و فاتحه بر ماست .
........................................................
........................................................
..........................................................
..........................................................
یاد و نغمه اش همواره جاودان باد
تهران - پاییز ١٣٨٨
علیرضا مقدمی
| لینک | پنجشنبه ٩ مهر ،۱۳۸۸ - علیرضا مقدمی |
.... آخرین شعر و بدرود .........
سلام و درود به همه شما دوستان خوب و بزرگوارم
ای دوستان ، این آخرین شعری است که در اینجا برایتان مینویسم .
چراکه هرگز از یاد نبرده ام که روزگار روزی سازم را شکست !
و روزهای دیگر برای بارها و بارها دلم را شکست !
عزیز ، عزیزان و شهر زیبایم " بم " را از من گرفت !!!
و امروز ، قصد آن دارد که " قلمم " را بشکند !!
قلمی که سالها همدم سوختن و ساختنم بود !
برای همین دیگر در اینجا شعر و مطلبی نخواهم نوشت .
از همه شما دوستانم که در این مدت همراهم بودید صمیمانه سپاسگذارم
و حتی از آن دوستانی که در این ایام ، مرا آزردند نیز سپاسگذاری میکنم
و همه شما عزیزان و آنها را به خدای بزرگ میسپارم و از صمیم قلب
برای همه آرزوی بهترین خوشبختی ها و شادکامی ها را دارم .
ای دل به یاد عشقی ، تا پای جان نشستی !
این تازه گی ندارد ، گر باز هم شکستی !
رسم زمانه این است ، ترک عزیز گفتن !
از مهربان ملامت ، با گوش جان شنفتن !
دیوانه ای تو ای دل ، جایت در این سرا نیست !
با درد کن مدارا ، درد تو را دوا نیست !
در پایان ، سپاس و قدردانی ویژه دارم
از همسر بزرگوار و خوبم ، که اگر بزرگواری و سعه صدر
و بینش باز این عزیز در این همه سال نبود ، شاید هرگز حتی
یک کلمه و یک شعر هم نمیتوانستم بنویسم .
بدرود بدرود بدرود
و اما این چند بیت از یک مثنوی بلند ، به عنوان آخرین شعرم در اینجا :
نازنین " 1500 "
نمانده از تو برایم ، بجز دل آزاری !
بکوش ، تا که مرا ، بیش از این بیازاری !
..........................
...........................
هزارگونه ملامت ، ز روزگار بسی !
هزار جام بلا ، خورده ام ز داغ کسی !
............................
.............................
غنیمتی است ، غم " نازنین " و رویی زرد !
سعادتی است ، نشانی ز دوست ، حتی درد !
حتی درد
حتی درد
حتی درد
.........
تهران – زمستان 1387
علیرضا مقدمی
| لینک | پنجشنبه ۱٥ اسفند ،۱۳۸٧ - علیرضا مقدمی |
تقدیم به نویسنده ( حرفهای تنهایی من ، مریم – م )
تقدیم به نویسنده ( حرفهای تنهایی من ، مریم – م )
بخشی از یک مثنوی بلند برای نازنین ( نازنین 1400 )
و نقدیم به حرفهای تنهایی من به پاس احترام به حضور مستمر
و مهربانی بیدریغش در این وادی و وانفسای نامهربانی
نازنین ( 1400 )
بیا ، که تار وجودم گسسته شد بی تو
ببین ، که خط سکوتم شکسته شد بی تو
هزار چلچله آواز در گلو دارم
چقدر اشک فراق تو در سبو دارم
برای دیدن تو ، انتظار کافی نیست !
هزار جان و دل بیقرار کافی نیست !
کنار ساحل آرام خفته بود دلت
چقدر از همه دنیا ، گرفته بود دلت
تو را ، خدا ، به خدا اشتباه برد زخاک ! ! !
مگر نداشت خودش ، مهر و ماه در افلاک ! ! ؟ ؟
..........................................................
............................................................
.............................................................
............................................................
تهران – زمستان 1387
علیرضا مقدمی
| لینک | سهشنبه ۱٥ بهمن ،۱۳۸٧ - علیرضا مقدمی |
نازنین 1360
باز هم با تو سخن خواهم گفت
ای خوب و ای غایب از نظر
سالهاست که
چراغی به راهت
برافروخته ام
و چشمهایم را
از حدقه بیرون کشیده ام
پشت پنجره گذاشته ام
شاید
روزی
دوباره
برگشتی !!
آری ای مهربان مقدس
تو رفتی و من بیدل ، چو ماندگار شدم !
جنون گرفتم و شبگرد این دیار شدم !
آری تو دامن کشان رمیدی و رفتی ...
و چه :
آسان سپردیم به جنون ، سخت میروی !
صد شکر دیدمت که تو خوشبخت میروی !
تو را میسپارم
به مینای مهتاب
تو را میسپارم
به دامان دریا .....
و اما " نازنین 1360 " که تصنیف و ترانه ایست ، باز هم برای تو
" نازنین 1360 "
خدایا کجا ، با که گویم ؟ ز بیداد چرخ زمانه ! ؟
غمی مانده بر جا ، ز عشقی ، که ناگه برفت از میانه !
من و شب هجران ، خیال نگاهت
بماندم هنوزم ، که تا برفروزم ، چراغی به راهت
چراغی به راهت
خدایا ، صبا را ، بگو تا که آرد
در این شام تارم
از آن مه نشانه
به من بی ستاره
در این روزگاری
که مردم برایت
که مردم برایت !
من آن بی نوایم
که خیزد صدایم
دمادم ، چو سازی شکسته
همه شب
ز عهدی کسسته
تو ای گل کجایی !! ؟؟؟
تو ای نازنینی
که تنها نشستم
هنوزم به یادت
هنوزم به یادت !! .
تهران – پاییز 1387
علیرضا مقدمی
| لینک | چهارشنبه ٢٩ آبان ،۱۳۸٧ - علیرضا مقدمی |
برای نهم مهر ماه ، نوزدهمین سالگرد پرواز آسمان و کوچ دریای نازنین
به مناسبت نهم مهر ماه ، نوزدهمین سالگرد پرواز آسمانی
و کوچ دریایی نازنین مهربان .
آری نازنین سفر کرده باز هم با تو سخن خواهم گفت ،
با تو که از جنس ملکوت بودی و لبریز از بزرگی .
آن پرستو
که از دیار ما
پر کشید و رفت
کس ، از او نشانه دارد !! ؟؟
آری نازنین به گفته آن بزرگی که گفت :
هنوز
دانه های باران
به شیشه ها ترانه دارد
آتشی در دلم زبانه دارد
دل ، هوای او
دل هوای " می "
دل هوای بانگ عاشقانه دارد
آری ای خوب ، هنوز شاخه های زندگی
جوانه دارد و همه سال ماه مهر
ماه آغاز پائیز، اما ماه نامهربانی من با
تو آغاز میشود ، اما هرگز شکوه و گلایه ای
از روزگار ندارم . چرا که باید :
آری
باید بمانم تا خزان ، بازم بیاید
این فصل کوچ مرغک نازم بیاید
آری باید بمانم ، بعد از خزان نیز باید بمانم
و به استقبال زمستانم بروم
زمستانی که با دی ماه ، از راه میرسد
و پنجم دی ماه سالروز (زلزله بم ) را
به یاد قاصدکها و گلپونه هایم شروه خوانی کنم .
اما ، با اینهمه ، ای همیشه خوب
ای کاش ، تو
آرام و آسوده در میان موج و مرجان بیاسایی
چرا که هنوز " امید "
پادشاه فصلهای زندگی من است
واز صبر و شکیبایی مرهمی ساخته ام برای
همه نداشتن هایم و زخمهای کهنه ام
و در کنار داشتن های ارزشمندم ، دوستان خوبم و دیگر عزیزانم
یعنی همسر مهربانم ، که مهربانی اش از جنس
مهربانی توست و دختر دلبندم ، روزها و روزگارم را
به یاد و اعتبار همان روزهای با شکوه و بزرگ
باز هم خواهم ساخت ، چراکه دستان خسته و دلهای شکسته
اما امیدوار همواره شگفتی ساز بوده اند .
و اما ای نازنین
این شعر ، شعر نازنین شماره 1347
باز هم تقدیم به تو برای مقارن شدن با سال تولدت.
" نازنین 1347 "
نازنین
وقتی از غروب های
بی تو بودن میسرایم
شعرم
ترنه ایست برای تو
وقتی از تکرار نیامدنت میگویم
حسرت دیدارت
دیگر افسانه ایست
برای من
نازنین
آسمان نیز
سخت دلتنگ است
که میبارد !
و اشک
تنها بهانه بجا مانده
از توست برای من !
برای
همراهی
با
آسمان .
تهران – پائیز 1387
علیرضا مقدمی
| لینک | سهشنبه ٩ مهر ،۱۳۸٧ - علیرضا مقدمی |
... بخشی از یک مثنوی بلند ، مثنوی " گفتگو با دل " .......
دل کانون اشتیاق و خواستگاه مهر است
خدایا :
در سراسر این عالم ، هرگز دلی شکسته مباد .
خلد گر به پا خاری ، آسان برآرم !!
چه سازم به خاری ، که در دل نشیند !! ؟
و اما :
بخشی از یک مثنوی بلند
مثنوی " گفتگو با دل "
ای دل به یاد عشقی ، تا پای جان نشستی ! !
این تازه گی ندارد ، گر باز هم شکستی ! !
وقتی ندای جان را ، گوش شنیدنی نیست !
فصل رسیدن عشق ، گویا رسیدنی نیست !
آتش بگیر ای دل ، تقدیر بر جدایی است !
پر درد باش ای جان ، این حکمت خدایی است !
هر شب بسوز در خویش ، تا روز زنده باشی !
در اوج گریه کردن ، لبریز خنده باشی !
رسم زمانه این است ، ترک عزیز گفتن ! ! !
از مهربان ملامت ، با گوش جان شنفتن ! ! !
دیوانه ای تو ای دل ، جایت در این سرا نیست !
با درد کن مدارا ، درد تو را ، دوا نیست ! !
چون پیر زار کنعان ، یکدم رخت ندیدم ! ! !
چشمی به راه و دستی ، بر پیرهن کشیدم ! ! !
جام بلا طلب کن ، گر اهل ماجرائی !
هر لحظه بر فنا شو ، گر طالب بقائی !
ای دل مبارکت باد ، این آتش درون سوز ! !
این موسم جنون و ، این عشق شعله افروز ! ! ! !
............................................
............................................
..............................................
.................................................
تهران – تابستان 1387
علیرضا مقدمی
| لینک | شنبه ٥ امرداد ،۱۳۸٧ - علیرضا مقدمی |
تراژدی برای آن مهربان نازنین . او که رفت و دیگر ....
تراژدی برای نازنین
برای او که ، رفت و دیگر نه بر قفاش نگاه !!!!
هرچه از ما به یک عتاب ببرد
دلی از ما
ولی خراب ببرد !!!
نازنین مهربان باز هم با تو سخن میگویم
" نازنین .... "
باید بمانم تا خزان بازم بیاید
این فصل کوچ مرغک نازم بیاید
تا کی نباشی ، باشم و در خویش سوزم ! ؟
تا کی دو چشم خیس خود بر در بدوزم !؟
وقتی تو رفتی ، آرزوها در دلم مرد !
هر غنچه لبخند من ، نشکفته پژمرد !
ای از تبار جنگل و دریا ، کجایی ! ؟
یک شب ز جانم مانده باقی ، کی میایی ! ؟
آن شب که دیگر ، کوچه ها او را ندیدند !
روح و روانم ، تا لب دریا دویدند !
وقتی رسیدم ، آب دریا لاله گون شد !
امواج و ساحل ، بر سر من واژگون شد !
آرام خفتی ، در دل مرجان و خارا !
یادت ، ولی هر شب ، در آتش سوخت ما را !
ای موج دریا ، آن شب خونین ، چه کردی ! ؟؟
با " نازنین " ، آن یار لب شیرین ، چه کردی ! ؟؟
از من گرفتی ، تا به طوفانش سپاری ! ! ! ؟
دریا ، خبر از آتش جانم نداری !!!!
دیگر ، من و این گوشه میخانه هر شب !!!
در ساحلت ، بنشسته ، یک " دیوانه " هر شب ! ! !
تهران – درکه – غروب یک روز پائیزی
علیرضا – مقدمی
| لینک | سهشنبه ۱۸ تیر ،۱۳۸٧ - علیرضا مقدمی |
ای نازنین همیشه مهربانم ، باز هم با تو سخن میگویم ......
بخشی از شعر نازنین١٢٣٠
ای مهر بی غروب آسمان دل همواره منتظر و تنهایم
باز هم ، با تو ، ای مهربان سخن میگویم .........
تا تو رفتی ، صبر را آموختم !!!
در فراقت ، دیده بر در دوختم !!!!
من که ، با اندوه عالم ساختم !!
در غمت ای گل ، دگر من سوختم !!!!
.........................................
...........................................
........................................
.......................................
تهران -درکه- بهار 1387
علیرضا مقدمی
| لینک | چهارشنبه ٥ تیر ،۱۳۸٧ - علیرضا مقدمی |
.... نازنین مهربان و سفر کرده ام .....
ای خوب
و ای همیشه ماندگار ......
...... قرار بود که
هزار شعر نازنین نثارت کنم
و دیگر سکوت تا بینهایت تو را برایم بسراید !!!!!
اما
مگر شد !!!!!!؟؟؟؟؟
و مگر توانستم !!!!!؟؟؟؟
نه نازنین بزرگ و عزیز
تو به من صبر و شکیبایی آموختی
و من هرگز رهایت نمیکنم
چرا که سالهاست
غمت ، هرگز رهایم نکرده است !!!!!
....... و اما
هزارمین شعر ( نازنین ) برای همیشه ناتمام
و آغاز هزاره دوم نازنین .
( نازنین ۱۰۰۰ )
ای که جانم از غمت انباشتی
ریشه دردت به جانم کاشتی
سوختم ، ماندم به یادت همچو مرد !!
کو ، کجایی ، تا ببینی کوه درد !! ؟؟؟
آتشم در دل ، خیالت در برم
باز هم ، آتش بیافشان بر سرم
جان تو بردی ، دعوی جانم که نیست !!!
مهربا نا ، بیم طوفانم که نیست !!!!
درد ویرانگر ، دلم پر خون شده !
اشتیاقت ، باز هم افزون شده !
یک اشارت ، گر کند مژگان تو
گم شوم ، در جنگل چشمان تو
چند ، تا کی ، در غمت آرام جان !!؟؟؟؟؟
گر نمی آیی ، مرا پیشت بخوان !!!!
....................................
.....................................
تهران ـ درکه - زمستان ۱۳۸۶
علیرضا مقدمی
| لینک | سهشنبه ٢۱ اسفند ،۱۳۸٦ - علیرضا مقدمی |
... برای آن مهربان نازنین و تقدیم به ...
* نازنین ۹۸۵*
* نازنین *
تو
آنچنان بزرگ بودی
که ، ای کاش
و ای کاش
که من
بیش از این
زبان و توان آن داشتم
تا کهکشانی از
کلام
نثارت کنم !!!!
نازنین
تنها
پرتوی از
خورشید بی غروبت
در جانم
زبانه کشیده است
که
تا
هستم
به حرمت
آنهمه بزرگی و مهربانیت
خواهم سوخت
نازنین
بزرگی تو
خدای گونه
و
از جنس ملکوت بود !!!!
پاک
چون اهورا
و
مقدس
چون * مریم * .
تهران - زمستان ۱۳۸۶
علیرضا مقدمی
| لینک | چهارشنبه ٢٦ دی ،۱۳۸٦ - علیرضا مقدمی |

